پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
245
پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )
چند روز قبل از واقعهء عاشورا ، عبداللَّه بن عمير ديد كه گروهى در نُخَيله « 1 » رژه مىرفتند . چون سبب را جويا شد ، گفتند كه آنها را براى جنگ با امام حسين عليه السلام ، فرزند فاطمه عليها السلام دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرستند ، گفت : به خدا سوگند من جنگ با مشركان را بسيار دوست مىداشتم و هم اكنون اميدوارم كه ثواب جنگ با اين مردمى كه براى كشتن پسر دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود مىروند بيش از ثواب پيكار با مشركان بوده باشد . آنگاه نزد همسرش آمد و آنچه را شنيده بود و نيز تصميم خود را با وى در ميان نهاد . او گفت : هدف خوبى در پيش گرفتهاى خداوند تو را به آن برساند و به بهترين راه راهنمايى كند ! اين كار را انجام بده و مرا نيز همراه خود ببر . عبداللَّه با همسرش شبانه [ از كوفه ] بيرون آمد و خود را به امام حسين رساند . و نزد آن حضرت ماند . « 2 » به نقلى شب هشتم محرم خود را به امام حسين رساند و تا روز عاشورا در كنار آن حضرت ماند . « 3 » روز عاشورا پس از آغاز جنگ با پرتاب تير توسط عمر سعد و سپس تيراندازى لشكر او به سوى ياران امام حسين عليه السلام ، « 4 » يسار غلام زياد بن ابىسفيان [ ابن ابيه ] و سالم غلام عبيداللَّه بن زياد از لشكر بيرون آمدند و گفتند : چه كسى حاضر است با ما به مبارزه برخيزد ؟ حبيب بن مظاهر و بُرير بن خُضير برخاستند . امام حسين عليه السلام فرمود : بنشينيد . در اين هنگام عبداللَّه بن عمير برخاست و عرض كرد : اى اباعبداللَّه رحمت خدا بر تو باد ! اجازه فرما من به جنگ آنها بروم . امام حسين عليه السلام كه وى را مردى سيهچرده ، بلند قامت ، ستبربازو و فراخچشم مشاهده كرد ، فرمود : « به گمانم براى حريفان هماوردى كُشنده باشد . » عبداللَّه به سوى آنها رفت . آن دو گفتند : تو كيستى ؟ چون نسب خويش را بيان كرد ، گفتند : ما تو را نمىشناسيم . [ بگو ] زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر به جنگ ما
--> ( 1 ) . ر . ك به مقالهء امام حسين عليه السلام ذيل عنوان « آوردگاه عشق و ايثار » ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 429 ، دارالمعارف . ( 3 ) . تنقيح المقال ، ج 2 ، ص 201 . ( 4 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 429 .